تبليغاتX
( ma3oud65.blogfa.com ) فراقی
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
خداحافظ
 

درگذر زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

روزها می میرند

رنگها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست نا خورده بر جای می ماند

 

 

سلام

امروز روز خوبیه ... امروز خیلی روز خوبیه................ امروز روز بدیه ... امروز روز خیلی بدیه

امروز من شوپن گوش میدم ... شوپن ... شوپن عزیز ... شاعر پیانو ... گفتم یه موزیک خوب خوبه حتی اگه شما دوست نداشته باشید . این آهنگ رو گذاشتم تا بتونم راحتر باهاتون خداحافظی کنم .

من خیلی ها و خیلی چیزها را از زندگی ام خارج کردم. چون احساس نمیکردم در حال تغییر و تحول اند  تکرار و رکودشان مرا متوقف میکرد پس ولشان کردم .

اصلا" بهتره اینجوری بگم ...

اگه بخوای مردم به حرفات گوش کنند نمیتونی فقط بزنی روی شونشون و منتظر توجهشون باشی! بلکه باید با پتک بکوبی توی سرشون تنها در این صورت بهت توجه میکنند .

هنوز نفهمیدید چی شد . میخوام بگم این بار نوبت خودم شده دیگه پتک هم واسه من جواب نمیده

شاید .... راست میگه دارم خودم رو کوچک میکنم شاید هم به قول مسعود شصتچی از اول هم اشتباهی بودم به هر حال دیگه وقتشه وقتشه رفتن وقتشه ...

اگر هم در این مدت سهوا" یا عمدا" ! باعث رنجش یا عذاب کسی شدم معذرت میخوام اما ان اشخاص هم باید سعی کنند خودشون رو تغییر بدهند به خاطر اینکه علت آزرده شدنشان این است که نسبت به مسائل واکنش های خوبی نشون نمیدن و اگر به عکس العمل های خودشون نگاه کنند هیچ کس نمیتونه عذابشون بده ...

امروز ۱۷ خرداد روز خوبیه ... آخه امروز روز تولد منه ... امروز خیلی روز خوبیه.

امروز ۱۷ خرداد روز بدیه ... آخه امروز روز مرگ این وبلاگه ... امروز خیلی روز بدیه.

 

 

 

+ نوشته شده توسط: مسعود
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
فراقی

 

 

فراقی

سپیده که سر بزند
نخستین روز روزهای بی تو
آغاز می شود
آفتاب سرگشته وپرسان
تا مرا کنار کدام سنگ
تنها باید به تماشای سوسنی نوزاد
به نخستین دره سرگشتی هام
 در اندیشه تو ام
 که زنبقی به جگر می پروری
 و نسترنی به گریبان
که انگشت اشاره ات
به تهدید بازیگوشانه
منقار می زند به هوا
 و فضا را
 سیراب می کند از شبنم و گیاه
سپیده که سر بزند خواهی دید
که نیست به نظر گاه تو آن سدر فرتوتی که هر بامداد
گنجشکان بر شاخساران معطرش به ترنم
 آخرین ستارگان کهکشان شیری را
 تا خوابگاه آفتابیشان
بدرقه می کردند
سپیده که سر بزند
 نخستین روز روزهای بی مرا
 آغاز خواهی کرد
مثل گل سرخ تنهایی
آه خواهی کشید
 به پروانه ها خواهی اندیشید
و به شاخه سدری
که سایه نینداخته بر آستانه ات

 منوچهر آتشی

 

 

 

 

 

 

* اگر تو منو اهلی کنی انگار که زنده گیم را چراغان کرده باشی.آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای دیگری فرق می کند.صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه یی مرا از لانه ام بیرون می کشد......

روباه خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد.آن وقت گفت:اگر دلت می خواد منو اهلی کن!

شهریار کوچولو جواب داد:دلم که خیلی می خواهد, اما وقت چندانی ندارم.باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر درآورم.

روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سردرآرد.آدم ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند.همه چیز را همین جور آماده از دکان ها می خرند.اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست...تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن!

شازده کوچولو,آنتوان دوسن تگزوپری,برگردان احمد شاملو

 

                                               

دوستی هم چیزه عجیب غریبی شده نگو و نپرس! حتی دیگه نمی تونم رو دوستی هام و روابطم  اسم بذارم.تو این جور دوستی ها هیچی معلوم نیست.آخه با هیچ متر و معیاری جور درنمیاد ونمی تونی درباره اش با کسی حرف بزنی,آخه فورا روش یه اسم اشتباه می زارن واحساس پدربزرگ بودن بهشون دست میده وشروع میکنن الکی نصیحت کردن.اون موقع است که حسابی داغ میکنی و دلت میخواد با سربری تو دیوارآخه تو این دوستی هیچ وظیفه و بایدی نیست...وشاید همین بی اسم و نشون بودنشون جذاب و قشنگشون کرده.

درست شبیه دوستی شازده کوچولو و روباه...

وقتی بعضی ها رو این قدردوست داری که با شنیدن صدای پاشون هر جا که باشی , حتی اگر گم شده باشی, زود پیدا میشی...اون وقته که پیش خودت میگی:شاید اهلی شده باشم,شاید...

 

 

 

** Sms میزنم "هوای حوصله ابری است".sms میاد:" همواره به خاطرداشته باش دراوجي معين هرگز ابری وجود ندارد. اگر زندگيت ابري است بدان كه روحت آنقدر كه بايد,بالا نرفته است."

نه حوصله smsبازی ندارم.حوصله این حرف های قولمبه سلومبه ی چرت را هم ندارم.چند وقتی است که دوست ندارم حرف بزنم,دوست ندارم صدای کسی را بشنوم,دوست ندارم اینجا باشم.

فقط دوست دارم بروم به جایی دور خیلی دوووووووووووووور...و همه ی چیزهای داشته و نداشته ام را رها کنم به امان هیچ.

اما فعلا که هستم,جایی ندارم برای رفتن,مجبورم که باشم همین جا,دقیقا رونقطه ی صفر.

 

 

 

***شماره ی ۱80 نفر رو تو گوشی ام ذخیره کردم که چی بشه!؟

آدم هایی که هیچ وقت و هیچ جا نمی تونم روشون حساب کنم. نه تو سختی هام و نه تو خوشی هام.دلم رو به چی خوش کردم؟

این موقع هاست که می فهمیم هیچ کسی رو نداریم که هیچ شبی هم بغضمون بشه...

حالم از این وضع بهم می خوره.دلم کسی رو میخواد و هیچ کس نیست,کسی باید باشه و کسی نیست.شاید باید شماره ی همه رو پاک کنم,این جوری شاید آروم تر بشم,شاید...

 

 

 

****احساس یک فضانورد عصیانگر را دارم که خودش هم فهمیده که حالا دیگه وقت برگشتن و پا گذاشتن روی زمین سفت و سخته اما با سرعت داره به اعماق کهکشان میره! شاید هم داره فرارمیکنه.ازتمام دانسته هاش,ازتمام حرف های درستی که شنیده و قبولشون داره اما نمیتونه بهشون عمل کنه.آخه بدجوری به دنیای بی قانون جاذبه دل بسته و این پا در هوا بودن و تعلیق رو دوست داره.

درست یا غلط بودنش روهم  گذاشته کنار.تا کی؟تا کجا؟خودش هم نمیدونه....

 

 

 

*****ازهمه ی تردید ها وترس ها خسته شده ام.ازتمام کارهایی که باید انجام بدهم وحرف هایی که باید بگویم اما از نتیجه اش می ترسم و سکوت کرده ام و هیچ نمی کنم.

نه!ازاین مسعود ساکت که حرف هایش را در خلوتش می گوید و فریاد هایش را در گلو می شکند خسته شده ام.

دلم به شدت هوای مسعود شاد,سرحال وشیطون را کرده.

 

 

 

******عصبانی ام و می تونم با هر کسی دعوا کنم و این قدر فریاد بکشم که حنجره ام از شر  تمام این صدا ها و حرف هایی که تحملش برام سنگین شده خلاص بشه,این قدر فحش بدم که دلم خالی بشه,حتی این قدر گریه کنم که این بغض خسته که خیلی وقته تو گلوم مونده بترکه و از فردا بتونم راحت نفس بکشم و هوایی پاییزی رو وارد شش هام کنم.اما کو کسی که هم فریاد ها و فحش هام رو تحمل کنه و هم آغوشش رو برای گریه کردنم بهم قرض بده؟

بهتره بازهم همه چی رو بندازم گردن این تابستون لعنتی که قبل از اومدنش می دونستم چقدر مزخرفه اما واقعا...

تقصیر تابستان نیست،
این بار،
مقصر
منم
که بیش از همیشه، انتظار پاییز را کشیده ام

 

 

 

*******چند روزی بود که میخواستم این شعر رو پیدا کنم و اینجا بنویسم.اما پیدا نمی شد.انگار بین صفحات کتاب گم شده بود.شاید هم خودش رو از من قایم میکرد.اما امروز پیداش کردم.

شعرهای قیصر امین پور رو دوست داشتم و دارم.شعر هاش  دم از لحظه ها و حس های آشنایی میزدند. لحظه های که ما هم تجربه اش کردیم.فقط عرضه زیبا نوشتنش رو نداریم. حالا باید دلمون رو خوش کنیم به همین چند دفتر شعری که ازش مونده.

نه!

کاری به عشق ندارم!

من هیچ چیز و هیچ کسی را

                                   دیگر

                                         در این زمانه دوست ندارم

.

.

.

زیرا

هر چیز و هر کسی

                         که دوستر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

                                   یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کند...

 

پس من با همه وجودم

                              خود را زدم به مردن

تا روزگار,دیگر

                  کاری به من نداشته باشد

.

.

.

+ نوشته شده توسط: مسعود
یکشنبه یازدهم فروردین 1387
لحظه هایی که ...
  
 

لحظه ی تحویل سال کنار سفره هفت سین ننشستم وآرزویی نکردم,حتی دعای یا مقلب القلوب را هم نخواندم , نخواستم که بیدار باشم وسالی را ببینم که دارد توی آینه رو به رو تحویل می شود و من هنوز نمی دانم چند ساله ام و کجا گم شده ام!سال های  کودکی معیار بزرگ شدنم آینه ایی بود که آرزو داشتم  بالا خره تمام صورتم را نشانم بدهد نه فقط پیشانی و چشم و ابرویم را, حالا آن قدر بزرگ شده ام که فقط لب و دهان و چانه ام را نشان می دهد. اما من حتی دستم نمی رسد تا غبار آینه را پاک کنم.

حالا هم احساس تازگی وطراوت سال نو را ندارم.که ترجیح می دهم فکر کنم هنوز روزهای آخر اسفند 8۶ است و8۷ شروع نشده,نه به خاطر اینکه 8۶ سال فوق العاده خوبی بود!نه.چون روزهای کهنه و تمام شده ی آخر سال را که پر از خاطرات 12 ماه گذشته است را ترجیح می دهم به روزها و ماه ها و سال  تازه .

که می ترسم از روزهای نیامده.اتفاق ها و حوادث پیش بینی نشده,رابطه های جدید و تجربه هایی که قرار است مال من بشود. سال 8۶  به من یاد داد که هر غیر ممکنی, ممکنه.

و این همان قدر که هیجان انگیزه,ترسناک هم هست که درست مثل همین سالی که گذشت کم بیارم و دیگه ندونم باید چه کنم و خودم را بسپارم به زمان و تقدیر حتی!

 

*ببخشید که باز هم تلخ شد.شاید به یک خانه تکانی درست و حسابی احتیاج دارم.به بایگانی تمام خاطره ها و آدم های تمام شده ی سال 8۶.

+ نوشته شده توسط: مسعود