
صحنه:
[مكان كلاس درس است، چند نیمكت، یك شاگرد، یك آموزگار، شاگرد انشاء می خواند، آموزگار ته كلاس نشسته است.]
شاگرد: قرار است كه دربارة جنگ انشاء بخوانم
جنگ یعنی خراب شدن خانه ها و خیابانها و مدرسه ها. جنگ یعنی اسم كوچه ها را عوض كردن نام یك نفر شهید را روی آن گذاشتن جنگ یعنی اینكه آدم دیگر دلش نمی خواهد مدرسه تعطیل باشد. جنگ یعنی لباس سیاه مادرم كه خیلی وقت است از تنش بیرون نیاورده است، مادرم ده نفر از خانواده اش را از دست داده است و من عمویم را دختر عمویم را و پسر عویم را. همه شان یكشب با یك موشك از بین رفتند. خانه شان صاف صاف شده بود. آنقدر خانه صاف شده بود كه من نفهمیدم كجا به كجا است. پدرم هم همینطور، وقتیكه راستة بازارشان بمباران شد در كركره ای مغازه اش را كه همیشه به من سفارش می كرد قفل آن را محكم ببندم، داغان شده بود و تمام اجناس مغازه به بیرون پرتاب شده بود. پدرم هم دیگر دل و دماغ رفتن سر كار را نداشتد، و همه ما را آورد به روستاه و خودش هم همش در خانه می نشیند و رادیو گوش می دهد. وقتیكه صدای آژیر قرمز می آید. رنگ از رویش می پرد و ما را به پناهگاه می برد پناهگاه زیر ستون است.
من خانه هائی را كه خراب شده اند دیده ام خیلی هایشان ستونهایش هم خراب شده است چند روز پیش عروسی خواهر علی بود. همان كه گوشه كلاس می نشست و دلش می خواست كه كبوترهای روی درخت مدرسه را با تیركمان بزند حتماً شما هم خبر داریدكه وقتیكه با خواهرش و دامادشان و مادر خودش و مادر دامادشان می خواستند برای خرید عروسی بروند، در شهر یك توپ شلیك می شود و آنها در اثر تركش زخمی می شوند و بعضی هاشان می میرند و علی هم می میرد. یادم می آید چقدر قیافة دامادشان را می گرفت چونكه رانندة تریلی بود و به آنها قول داده بود كه تابستان با تریلی آنها را به مشهد ببرد.
خواهر كوچكم سه سال بیشتر ندارد، هر وقت صدای آژیر را می شنود جیغ می كشد و در دامن مادرم پنهان می شود و برای او فرقی نمی كند كه آژیر قرمز باشد یا سفید، او نمی فهمد كه وقتیكه بمب یا موشك خانه های محكم را خراب می كند، دامن مادرم كه جای خود دارد ولی او آرام می شود. چند روز پیش از پدرم سؤال كردم كه صدام حسین چرا بمب را به كلاسها می زند، مگر خودش بچة مدرسه رو ندارد. مگر در عراق مدرسه نیست. یعنی او نمی داند كه نباید روی كلاسها بمب بیندازد؟ یا حتی شهرها و خیابانها. مثلاً خواهر علی و خود علی مگر به او چكار كرده اند كه باید با تركش بمب هائی كه او می اندازد شهید شوند. یا مثلاً عموی خودم و بچه هایش. نه اینكه بخواهم فقط از اقوام و دوستان خودم دفاع كنم، همه را می گویم.
من خیلی سؤال دارم اما نمی دانم از كی باید بپرسم. پدرم كه حوصله ندارد جواب بدهد. آموزگارم همه اش می گوید بزرگتر كه شدی می فهمی یا اینكه می گوید صدام حسین به این خاطر این كارها را میكند كه مدرسه ها را، دكان ها را، خیابان ها را تعطیل كند تا ما درس نخوانیم یا اینكه از درس خواندن عقب بیفتیم، یا اینكه خرید و فروش نكنیم و فقیر بشویم و خلاصه اینكه ما را می خواهد از بین ببرد. یعنی از بین بردن ما، درس نخواندن ما، فقیر شدن ما، شهید شدن اینهمه آدمها چه نفعی برای او دارد. خوب است كه با خود آنها هم همین كار را بكنند؟
دائیم حرف خوبی می زند، او الان چند وقت است كه از بسیج محله به جبهه رفته است. او می گوید، صدام حسین می خواهد ما را خسته كند. به جبهه نرویم و تسلیم بشویم. می گوید وطن ما ایران است. وطن ما مثل شهر ما است. فرقی بین دزفول و حلبچه نیست. گفتیم حلبچه یاد عكسی افتادم كه از آنجا دیده بودم. دو پسر بچه تقریباً همسن خودم در آغوش پدرشان كه مرده بود خوابیده بودند و داشتند به دوربین عكاسی نگاه می كردند و خواهرشان با یك بچة كوچكتر بالای سرشان ایستاده بود.
كاشكی دولت می گذاشت ما هم به جبهه برویم ممكن است نتوانیم بجنگیم ولی عاقبت كاری از دستمان بر می آید و همین خودش خوب است.
آقای معلم. خود شما نگاه كنید ببینید چیزی از مدرسه باقی مانده است؟ حیاط خراب شده! زمین فوتبال خراب شده اند! نمازخانه خراب شده است! بعضی از كلاسها خراب شده اند، یعنی این درست است كه ما باید بمانیم تا بقیه هم خراب بشوند از اینها كه بگذریم نگاه كنید چند نفر از هم كلاسیها و هم مدرسه ای ها شهید شده اند. چرا اجازه نمیدهید كه ما هم به جبهه برویم و یك كمكی بكنیم. اگر ترستان از امتحان دادن ما باشد ما قول می دهیم. اگر جنگ تمام بشود و دیگر از این بمب ها و موشك ها خبری نباشد ما حتی حاضریم دو وقته درس بخوانیم تا جبران بشود. من از شما خواهش میكنم كه با آقای مدیر صحبت بكنید، تا اجازه بدهد.
اینرا هم بگویم كه فكر نكنید ما به خاطر اینكه سنمان كم است چیزی نمی فهمیم خود من دیده ام كه تنها بعضی وقتها كنار پنجره می ایستید و به بهانة پاك كردن عینكتان اشكهایتان را پاك می كنید. وقتیكه این كار را میكنید دیده اید همان بچه هائیكه اینقدر شیطانند چقدر ساكت می شوند؟
صحنه:
[خانه ای روستائی. شب است زن و مردی جوان با پسر بچه ای 10- 11 ساله میان اتاق خانه در خوابند
تنها نور زرد رنگِ چراغ لامپایی كه فتیله اش پائین است اتاق را كمی روشن كرده است پسر بچه از میان «جا» بلند می شود، پس از مكثی كوتاه به طرف كوزه كوچك آب می رود. كوزه در حاشیة اتاق است، تلاش می كند تا از درون كوزه آب میان كاسه بریزد. سعی اش این است كه سر و صدائی ایجاد نشود. پنجرة اتاق نیمه باز است، صدای خروسی در تاریكی و از دور شنیده می شود. صدای سگی از همان دور پاسخ می دهد. پسرك آب درون كاسه می ریزد. صدای ریزش آب می آید. كاسه پر می شود كوزه را كنار می نهد، با دو دست كاسه را می گیرد، و آهسته، نزدیك دهان می برد. مادر جُم می خورد.]
مادر: علی . تویی؟
علی: تشنه ام بود، مادر!
مادر: یه كم بده من.
علی: باشه دا.
[كاسه را برمی دارد، بطرف مادر می رود]
صدای پدر: لا حول ولا... بر شیطون لعنت
[سكوت]
[علی به مادرش آب می دهد. ته كاسه را میان گلدان كوچك سر راه خالی می كند. می آید كه سر جایش بخوابد.]
[مادر بلند می شود، جابه جا می شود، غلت می زند، به پهلوی دیگر می خوابد ـ صدای خروس از همان دور دست می آید]
[مادر خواب ندارد. بلند می شود، میان جا می نشیند. بادست شكم و پهلویش را مالش می دهد ناگهان دردی میان تنش می پیچد، سعی می كند درونِ خودش نگه اش دارد، دردی دیگر در پی می آید.]
مادر [آهسته]: اصلان، هی...
اصلان [از جا می جهد]: چیه ، خبریه؟
مادر: گمونم!
[اصلان بلند می شود، فتیله لامپا را بالا می كشد.]
اصلان: حتما"ً وقتشه
مادر: چه می دونم، درد تو دست و پامه. دلمه، پشتمه، همه ی تنمه، مثل باد می پیچه.
اصلان: گفتمت دم عصری حموم نكن، باد غروب، بهت بخوره، سرما می خوری كی می خوای تو آدم بشی؟ حرف یكبار گفتن داره.
مادر: مال حموم نیست.
اصلان: خاتون ، گفت تا زائیدنش یك ماه وقته، دو روز كه نگذشته، خودت گفتی گفته.
[مادر دردی كوتاه میان تنش تاب می خورد] خوب، چه می دونم. لابد اشتباه كرده.
اصلان: یه نگا بندازه می فهمه، تموم بچه های آبادی رو اون ناف بریده ، لابد اشتباه كرده؟!
مادر [دردی بلند میان تنش می پیچد]: وای!
[تیام از میان جا می جهد]
علی: مادر.
[اصلان دستپاچه بلند می شود]
اصلان: چه کار بكنم .
علی: نبات داغ درست كنم؟
اصلان: بدو دنبال بی بی ات، بگو بره سراغ خاتون ، [رو به زن]، مطمئنی مریم؟ نصف شبی مردم رو زابرا نكنی!
مادر [با درد]: چه می دونم.
اصلان: خوب، تو باید بگی، من كه تو تن تو نیستم كه بدونم چه حالی؟!
علی: برم سراغ بی بی؟
[صدای گاو از نزدیك صدای پارس سگ از دور صدای گفتگوی چند نفر. صدای كوبش در]
صدا: اصلان، اصلان، بیداری؟
[اصلان در را باز می كند ـ یك روستائی وارد می شود]
روستائی: اون، فانوستو بده، گاوم می خواد گوساله بیاره... زود باش.
اصلان: مریم درد داره.
روستائی: شِكر گفت یه ماه دیگه وقتشه که.
اصلان: میتونی صداش كنی، بالاخره زنه، می فهمه. پسشش باشه تا ننه ام بفرستم سراغ خاتون بی.
روستائی: برا، گاوم فرستادم سراغش، اون، پیرزن به چند نفر برسه؟ پس، فانوست كو؟
اصلان: تو شكر رو صداش بزن، [صدا میزند] علی، فانوسو بیار.
علی [نگران]: نرم سراغ بی بی ام؟
روستائی: فانوسو بیار، پسر!
[علی فانوس را از كنار اتاق می آورد. مریم جیغ می كشد]
اصلان: خودته نگهدار، رفتن سراغ خاتون ، [صدا می زند] علی زود برو سراغ بی بی ات
[علی بیرون می رود]
اصلان: نیفتی تو چاه و چاله!
[روستائی فانوس را می گیرد و بیرون می رود ـ مریم جیغ می كشد اصلان دستپاچه قرآن را بالای سر مریم می گذارد]
[صدای همهمه ای از بیرون می آید. دو زن وارد می شوند.
[شكر همسر روستایی و خاتون (قابله) كه زنی مسن است.]
خاتون: مباركه مریم ، [به اصلان] وای. تو اینجا چه می كنی؟ بچه اگر مرد تو اتاق باشه پا به دنیا نمی ذاره. گفتم سرپشت بونی.
برو اذون بگو تا دیر نشده.
اصلان: تو كه گفتی یه ماه دیگه وقتشه!
خاتون: شكر آبو داغ كن! ـ [به اصلان]، چته ماتت برده؟
[اصلان بیرون می رود. روستائی از بیرون.]
روستایی: خاتون - بی بی خاتون.
خاتون: همه باهم، چتونه؟
روستایی: سر به دیوار طویله می كوبد چه اش بكنم؟
خاتون: گردنشه بگیرین نگذاریتش. پاشه با طناب ببندید، نذارین تكون بخوره.
[روستایی می رود ـ صدای آرام اذانِ اصلان شنیده می شود]
شكر: آبنو گذاشتم رو چراغ، سری به مَردَم می زنم ـ گاو بدزائیه!
خاتون: زودتر دخترم ـ باید، بیای پهلوشو بمالی.
[مریم جیغ می كشد شكر بیرون می رود]
اصلان: خاتون ، چطوره؟
خاتون: كارته بكن! شكر و هم ِ صدا بكن.
اصلان: كارم داشتی صدام كن.
خاتون : هیچ كاری نیست، شكر و صداش كن
[اصلان، صدا می زند]
اصلان: شكر.، شكر خانم خاتون. خاتون صداته!
[شكر وارد می شود]
شكر: قربون دستت خاتون ـ من هوای قدم مریم و دارم ـ یه سری بزن طویله اونم خلق خداست هر چی كه نباشه. یه نگا بندازی بد نیست.
[صدای روستایی از بیرون]
صدا: قربون نومت خاتون ، یه نك پا!
خاتون: قربون خدا برم با حكمتش. پشتشو بمال ـ بر می گردم
[بیرون می رودـ مریم جیغ می كشد]
شكر: طاقت بیار، مریم، صداتو مردا می شنون ـ گناه داره ـ خوبه دومیته حالا
[ [مادر اصلان] وارد می شود . بی بی كل می زند]
بی بی: شکر ـ حالش چطوره؟
شكر: درد داره گمونم کاکل پسره!
[خاتون وارد می شود]
خاتون: همه دستپاچه ان [در حال داخل شدن به علی بدو یه سطل آب بكش]، ـ سلام بی بی ـ قدمش مباركه.
بی بی: دست مریزاد خاتون ـ اول خدا بعد تو ـ سر علی خاطرته چه وضعی شد. كمی هول تو دلمه، یه چند وقتی جا داشت، نه،
خاتو: بچه اولش بود بی بی ـ مریمم هم بچه سالِ ـ خیلی فرق می کنه.
بی بی: پس هیچ كس نیست اذون بگه. اصلان كجا است؟
خاتون: تو طویله اس ـ گاو مشتی می خواد بزاد.
بی بی: گفت، شكر گفت، مباركه
[دم در می ایستد ـ صدا می زند]
بی بی: اصلان ـ پس صدات!
خاتون: اذونت تموم نشده ـ صحیح و سالم یه كاكل پسر تحویلته!
اصلان: رفتم بی بی.
[اصلان آرام اذان. تو امان صدای جیغ مریم ـ صدای خروس پیاپی صدای چند نفر از بیرون ـ بی بی خاتون ـ خاتون ]
خاتون: به چند جا برسم؟
[صدای جیغ مریم. صدای چند نفر از بیرون]
صداها: صلوات
[صدای صلوات ـ صدای اذان اصلان ـ صدای خروس پیاپی صدای گاو.]
خاتون: خودتم كمك كن مریم. بگو یا علی ـ یا زهرا!
[صدای جیغ بلند مریم. صدای یا علی عده ای از بیرون صدای اذان ـ صدای كشیدة گاو]
صدای اصلان: یا قمر بنی هاشم ـ هواپیما.
[صدای غرش هواپیما در میان بقیه صداها ـ تمام این صداها را انفجار مهیب به سكوت می كشاند.
در جائی دیگر ـ علی ایستاده است با دو سطل آب و صدای ونگ كودكی نو رسیده و دیگر هیچ.]

سلام
منم خوبم مرسی!
* ۱۷ خرداد روز تولد من بودا بی معرفتهای دماغ!!!
**داریم نزدیک میشیم به روز انتخابات راستش یه جورایی این دوره واقعا" فرق داره با دوره های قبلی از هر نضر شما میتونید تفاوت و احساس کنید خصوصا" با مناقشه هایی که برگزار شد...
***خیلی جالبه که من با هر کی صحبت میکنم آخرش به این نتیجه میرسیم که محسن رضایی چه از نظر مدیریتی چه از نظر برنامه ها و کادر اجرایی خیلی بهتر از سه کاندید دیگه به نظر میرسه اما با وجود این همه اونایی که باهاشون حرف میزدم یا میخواستن به موسوی رای بدن یا احمدی نژاد حتی خود من !!!
**** به هر حال امیدوارم هر کسی رای میاره یادش نره ما جونا یه خورده داریم زیادی گناه میشیم تو این مملکت و فقط این نباشه که دم انتخابات و واسه رای آوردن عزیز بشیم!