|
فراقی
وبنوشت های مسعود
|
دیروز تو صف نونوایی چشمم به یه دختر کوچولو افتاد که صورتش رو چسبونده بود به شیشه ی ویترین مغازه بغلی . بهش گفتم : هیچ میدونی تو قشنگ ترین موجودی هستی که من تا حالا دیدم ؟ . نیگام کرد و با اشاره ی سر گفت : اوهوم . گفتم : خوب قشنگ من بگو چنتا دوست داری ؟ گفت : دوتا . گفتم : دوتا !!!چقد زیاد . خوب اسماشون چیه ؟ گفت : مامان و بابا .....
پی نوشت۱ : سکانسی از فیلم پری . پی نوشت۲ : مامان و بابا خیلی دوست میشه . میدونستید ؟ پی نوشت۳ : آبان ۸۴ بود واسه دید تئاتری رفته بودم مجتمع فرهنگی قبل شروع کارگردان کار این شعر
[ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 10:51 ] [ مسعود ]
[ ]
کنار این پنجره یک قوری قشنگ نشانده ام داغ از برگ دم کشیده ی چای و همینطور دو استکان خالی تا برسی لبریز شده ام از حس قشنگ هم نشینی ات مثل استکان ها که حالا لبریز چای معطر اند
پی نوشت ۱: کجاست آنکه بیاید مرا دهد تسکین پی نوشت ۲ :یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پی نوشت۳: “صفر را بستند ” تا ما به بیرون زنگ نزنیم از شما چه پنهان ما از درون زنگ زدیم!
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:5 ] [ مسعود ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |